خوش به حال بابا آدم و ننه حوا
اون روزاي دور دور كه بابا آدم و ننه حوا به جاي سگ دم در خونشون دايناسور مي بستند ، خانوادگي با هابيل و قابيل وسط كره ي زمين زير آفتاب لم مي دادند و ريشه ي درخت مي خوردند و شيره ي نارگيل مي مكيدند.با يه تيكه برگ هم لباس مي دوختند و تنشون مي كردند و چون انواع و اقسام برگ ها را پيدا مي كردن اين گوناگوني نياز به تنوع اونا رو هم ارضا مي كرد.يه روز از برگ درخت كاج دامن سرخ پوستي مي دوختند و يه بار با بيد مجنون لباس مدل شلخته اي . اونا فقط يه مشكل داشتند، كه نمي دونستند چطوري از اين طرف كره ي زمين به اون طرف حركت كنند . بيچاره بابا آدم از بس خانمش و گرفته بود رو دوشش قلنج كرده بود و داشت ديسك و آرتروز مي گرفت.البته داروين مي گه همين نياز باعث شد كه اونا سازگاري با محيط و ياد بگيرند و بابا آدم واسه اولين سالگرد ازدواجشون ننه حوا رو سوار يه شتر مرغ كرد و برد به رستوران سنتي جنگل.يه تخته سنگ گذاشت و كنار خانمش نشست و چشم تو چشم هم سقز جويدن.تا محبتشون نسبت به هم زياد بشه.-آخه علم روانشناسي از همون موقع هم از فطرت آدما تراوش مي كرد- خوش به حال اونا كه هيچ وقت غصه خرج و خريد و لباس مارك دار و بنز آخرين مدل و خونه ي سوبلكس و ويلاي سواحل مديترانه و اول ماه و آخر ماه و نداشتن.و هيچ وقت فكر نمي كردند بچه هاشون يعني ما مثل پينوكيو بيفتيمم تو دهن يه نهنگ بزرگ.اون هم در حدي كه نه از بيرون خبر داشته باشه و نه از درون.
ما هر ماه از جلوي دهن آقا نهنگه مي دويم تا ته شكمش بلكه راه گريزي پيدا كنيم اما دريغ از يك روزنه .تازه مجبوريم توي راه هم كلي پول خرج كنيم. نمي دونم سر اين پدر ژپتو چه بلايي اومده كه اصلا صداي ناله اي هم نمي ياد.حتما ديگه از آدم كرد ن ما قطع اميد كرده.از حواشي بگذريم از تعريف اين ماجرا منظورم اين بود كه بگم اين آقا نهنگه كلي زرنگ شده و از ما كلي استفاده مي كنه.اولش عده ي آدمايي كه گول گربه نره و روباه مكار خوردن و اومدن كم بود تا اينكه اينقدر زياد شد كه همه مجبور شدن واسه خودشون كاري راه بندازند.در نتيجه بنگاه كار يابي و كار آفريني به را ه افتاد.يه عده رو گذاشتند دو دهن آقا نهنگه تا وقتي يه تيكه طلا ،جواهر يا يه چيز قيمتي مي بلعه سريع بر بزنند . اين قسمت و اسمش و گذاشتند بيزينس.هر كس زورش بيشتر ه اينجا استخدام شده .آخه قاپيدن طلا و جواهر و اشيا عتيقه از دهن آقا نهنگه ميون اونهمه آب كه داخل شكمش مي شه كار سختيه. يه عده هر شب دندوناي آقا نهنگه رو تميزمي كنند .دست بعضي ها هم تلمبه دادند ، هر وقت حفره ي پشت نهنگه مي گيره بازشمي كنند.خلاصه بعضي ها هم ته مونده هاي چيزايي و كه اون مي خوره جمع مي كنند.اينجا هر كسي مشغول يه كاري شده.راستي نگفتم !از اون روزي كه گربه نره و روباه مكار خودشون به دام افتادن دايم تو گوش آقا نهنگه مي خونند و چيزاي جديد تحويل ما مي دن.اونا شدن مشاور مستقيم اون. مثلا يكيش اينه كه : تصميم گرفت قسمت هاي شكمش و به ما بفروشه تا مستقل بشيم.به فكر اين افتاد كه ما راحت تر زندگي كنيم و خواست چاله چوله هاي داخل معده و شكمش وپر كنه و واسه اينكه پول صاف كردن شكم و عوارض روده ها و مخارج زندگيش يك دفعه از ما نگيره واسه كمك به ما كلي بانك و دستگاه خود پرداز بلعيد ه و هي وام مي ده تا خودمون با پاي خودمون پولمون و به حسابش بريزيم.
فكر بدي هم نيست . اميدوارم اين آقا نهنگه دستگاه هاي خود پرداز و واسه ما نگه داره چون حداقل باعث مي شن دستهامون واسه چند دقيقه هم كه شده نرمي و لطافت اسكناس و تراول و حس كنه.چون همين كه پول و ازش گرفتيم بايد بلافاصله بريم بانك بغل دستيش و همه رو بريزيم بابت وام و قسط و قرض و بدهي.كاش يه كم بانك ها با عابربانك ها واصله داشتن تا چند دقيقه اي بيشتر پول تو دستمون مي موند.چه مي شه كرد سهم ما از اسكناس همين چند دقيقه است.البته نكنه خدا نكرده اينهار و به پاي ناشكري بذاريدا !نه ،ما بايد كلي خوشحال باشيم كه اين همه به فكر ماست و واسه ازدواج و خونه و ماشين و تا چند وقت ديگه ميوه و ماست و شير به ما وام مي ده آخه معلوم نيست كي بتونيم از شكم اين نهنگ گنده بزنيم بيرون.البته صد رحمت به پينوكيو به قول بچه ها آخرين قسمت بالاخره آدم شد اما ما كه هنوز ياد نگرفتيم گول گربه نره و روباه مكار و نخوريم و مخمون آكبند مونده............به نظر شما اصلا اميدي هست؟؟!
مريم افضلي
