تبليغاتX
لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند
مدت هاست که به روز نکردم. حالا می خوام آخریم مطلبی و که نوشتم اینجا بنویسم تا بخونید مطلبی که نمی دونم چرا تا حالا چند مجله و روزنامه ............. آخرین بار همین هفته گذشته بود که توی روزنامه ......... صفحه بندی هم شد اما شب آخر در بخش خط های قرمز قرار گرفت و سانسورش کردند. اما من که هر چه از اول تا آخر می خونم علتی پیدا نمی کنم که بفهمم پام و از خط قرمز اون طرفتر گذاشتم.بگذریم...........

 

خوش به حال بابا آدم و ننه حوا

 اون روزاي دور دور كه بابا آدم و ننه حوا به جاي سگ دم در خونشون دايناسور مي بستند ، خانوادگي با هابيل و قابيل وسط كره ي زمين زير آفتاب لم مي دادند و ريشه ي درخت مي خوردند و شيره ي نارگيل مي مكيدند.با يه تيكه برگ هم لباس مي دوختند و تنشون مي كردند و چون  انواع و اقسام برگ ها را پيدا مي كردن اين گوناگوني نياز به تنوع اونا رو هم ارضا مي كرد.يه روز از برگ درخت كاج دامن سرخ پوستي مي دوختند و يه بار با بيد مجنون لباس مدل شلخته اي . اونا فقط يه مشكل داشتند، كه نمي دونستند چطوري از اين طرف كره ي زمين به اون طرف حركت كنند . بيچاره بابا آدم از بس خانمش و گرفته بود رو دوشش قلنج كرده بود و داشت ديسك و آرتروز مي گرفت.البته داروين مي گه همين نياز باعث شد كه اونا سازگاري با محيط و ياد بگيرند و بابا آدم واسه اولين سالگرد ازدواجشون ننه حوا رو سوار يه شتر مرغ كرد و برد به رستوران سنتي جنگل.يه تخته سنگ گذاشت و كنار خانمش نشست و چشم تو چشم هم سقز جويدن.تا محبتشون نسبت به هم زياد بشه.-آخه علم روانشناسي از همون موقع هم از فطرت آدما تراوش مي كرد- خوش به حال اونا كه هيچ وقت غصه خرج و خريد و لباس مارك دار و بنز آخرين مدل و خونه ي سوبلكس و ويلاي سواحل مديترانه و اول ماه و آخر ماه و نداشتن.و هيچ وقت فكر نمي كردند بچه هاشون يعني ما مثل پينوكيو بيفتيمم تو دهن يه نهنگ بزرگ.اون هم در حدي كه نه از بيرون خبر داشته باشه و نه از درون.

ما هر ماه از جلوي دهن آقا نهنگه مي دويم تا ته شكمش بلكه راه گريزي پيدا كنيم اما دريغ از يك روزنه .تازه مجبوريم توي راه هم كلي پول خرج كنيم. نمي دونم سر اين پدر ژپتو چه بلايي اومده كه اصلا صداي ناله اي هم نمي ياد.حتما ديگه از آدم كرد ن ما قطع اميد كرده.از حواشي بگذريم از تعريف  اين ماجرا منظورم اين بود كه بگم اين آقا نهنگه كلي زرنگ شده و از ما كلي استفاده مي كنه.اولش عده ي آدمايي كه گول گربه نره و روباه مكار خوردن و اومدن كم بود تا اينكه اينقدر زياد شد كه همه مجبور شدن واسه خودشون كاري راه بندازند.در نتيجه بنگاه كار يابي و كار آفريني به را ه افتاد.يه عده رو گذاشتند دو دهن آقا نهنگه تا وقتي يه تيكه طلا ،جواهر يا يه چيز قيمتي مي بلعه سريع بر بزنند . اين قسمت و اسمش و گذاشتند بيزينس.هر كس زورش بيشتر ه اينجا استخدام شده .آخه قاپيدن طلا و جواهر و اشيا عتيقه از دهن آقا نهنگه ميون اونهمه آب كه داخل شكمش مي شه كار سختيه. يه عده هر شب دندوناي آقا نهنگه رو تميزمي كنند .دست بعضي ها هم تلمبه دادند ، هر وقت حفره ي پشت نهنگه مي گيره بازشمي كنند.خلاصه بعضي ها هم ته مونده هاي چيزايي و كه اون مي خوره جمع مي كنند.اينجا هر كسي مشغول يه كاري شده.راستي نگفتم !از اون روزي كه گربه نره و روباه مكار خودشون به دام افتادن دايم تو گوش آقا نهنگه مي خونند و چيزاي جديد تحويل ما مي دن.اونا شدن مشاور مستقيم اون. مثلا يكيش اينه كه : تصميم گرفت قسمت هاي شكمش و به ما بفروشه تا مستقل بشيم.به فكر اين افتاد كه ما راحت تر زندگي كنيم و خواست چاله چوله هاي داخل معده و شكمش وپر كنه و واسه اينكه  پول صاف كردن شكم  و عوارض روده ها و مخارج زندگيش يك دفعه از ما نگيره  واسه كمك به ما كلي بانك و دستگاه خود پرداز بلعيد ه و هي وام مي ده  تا خودمون با پاي خودمون پولمون و به حسابش بريزيم.

فكر بدي هم نيست . اميدوارم اين آقا نهنگه دستگاه هاي خود پرداز و واسه ما نگه داره چون حداقل باعث مي شن دستهامون واسه چند دقيقه هم كه شده نرمي و لطافت  اسكناس و تراول و حس كنه.چون همين كه پول و ازش گرفتيم بايد بلافاصله بريم بانك بغل دستيش و همه رو بريزيم بابت وام و قسط و قرض و بدهي.كاش يه كم بانك ها با عابربانك ها واصله داشتن تا چند دقيقه اي بيشتر پول تو دستمون مي موند.چه مي شه كرد سهم ما از اسكناس همين چند دقيقه است.البته نكنه خدا نكرده اينهار و به پاي ناشكري بذاريدا !نه ،ما بايد كلي خوشحال باشيم كه اين همه به فكر ماست و واسه ازدواج و خونه و ماشين و تا چند وقت ديگه ميوه و ماست و شير به ما وام مي ده آخه معلوم نيست كي بتونيم از شكم اين نهنگ گنده بزنيم بيرون.البته صد رحمت به پينوكيو به قول بچه ها آخرين قسمت بالاخره آدم شد اما ما كه هنوز ياد نگرفتيم گول گربه نره و روباه مكار و نخوريم و مخمون آكبند مونده............به نظر شما اصلا اميدي هست؟؟!

 

مريم افضلي

 

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 14:38 |
سلام دوستان

شاید میان اینهمه آدم من یک نفر ...............نه باز هم یک نفرم

 به خاطر اعتراض به اینهمه ظلم و به خاطر آزادی تا اطلاع ثانوی این وبلاگ تعطیل خواهد بود

حداقل تا زمانی که بر بهتم مسلط شوم و بتوانم قلم را روی کاغذ بچرخانم

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 16:36 |
سلام دوستان

 روی یکی از شعرهای قدیمم که در کتاب« نگاه کن چگونه می نویسمت»

 

بود با عنوان شمشیر بسته ام آهنگ سازی شده می تونید از این لینک

 

دانلود کنید . (شماره ۰۵) http://www.shayan-amini.com/download.html

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 13:31 |
روزی شده کنار خیابان بدون نان

زیر هجوم وحشی باران دوان دوان

با یک تن برهنه شبیه کویر لوت

در لابه لای سرزنش چشم دیگران

صدبار شد که مرگ خودت را ببینی و

یک لحظه باز خم نشود خط ابروان

«این حرف ها برای شما نان نمی شود!»

این را شنیده ام از نطق این و آن

«باید کلاه خودت را بچسبی و

ساکت شوی و یاوه نبافی برایمان»

اما هنوز چشم زنی که برای یک

تکه از آن گلابی نارس و بی گمان

مانده به دست میوه فروش محله ی

گردن کشیدگان شکم باره بی گمان

از خاطرم نرفته و هرگز نمی رود

آیا شده کنار خیابان بدون نان.......؟

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:23 |
با نگاه مهتابی یک کلاه آبی رنگ

کیف چرمی ساده تا هزارها فرسنگ

رفته بود و می دانست در تمام این دنیا

یک زمین گردی هست آسمان آبی رنگ

هر کجا قدم می زد خوب خوب می دانست

آسمان همین رنگ است بر زمین پر نیرنگ

کوچه ها پر از گل بود آسمان بارانی

بغض چکمه اش ترکید در کنار چندین سنگ

پای او به گل ماند و هر کسی که رد می شد

طعنه ای به او می زد. «مردمان بی فرهنگ!»

سر بر آسمان برداشت پشت شاخه ی کاجی

یک کلاغ افسرده با صدای بد آهنگ

کیف چرمی اش را باز روی دوش خود انداخت

راه جاده ای در پیش صد هزارها فرسنگ

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 19:6 |
آقای عشق خلوت من پر شد از شما

حجم نفس کشیدنتان مانده در فضا

پشت سکوت پنجره چشم های من

باور نمی کنی که چه شوری شده به پا

آهسته در حدود خودم راه می روی

با تو دویده ام همه این مسیر را

یادت که هست کودکی و نوجوانی ام

در فکر تو نشستن و رفتن به انزوا

در خلوت همیشگی هفته های من

من بودم و تو بودی و یک مشت ماجرا

آقای عشق صبح شما خوش زمان به خیر

یک روز دیگر آمده از پشت کو هها

 

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 17:19 |
اسیر سرزنش باد و هفته ها باران

پرنده در نفس سرد و وحشی طوفان

در آرزوی رسیدن به آشیانی گرم

غریب و خسته و پرواز منقطع بی جان

کمی میان درختان تلو تلو می خورد

کمی میان زمین می نشست در پی نان

کمی میان نگاهش جرقه حسرت

کمی میان سکوتش تفکری پنهان

چگونه می شود از چنگ باد هرزه گریخت

نمی توانم از آن بگذرم خدایا هان؟

تمام بال و پرم سوی لانه می رقصد

تمام هستی من رو به خانه در جریان

پرنده فکر ..نِ...!می کرد.غصه هم می خورد

برای خاطر این روزهای سرگردان

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 16:22 |
سلام دوستان

از مجموعه شعرم پرسیده بودید و اینکه از کجا می توانید آن را تهیه کنید

مجموعه شعر لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند سروده مریم افضلی هم اکنون در نمایشگاهی که آدرس آن را ذکر می کنم موجود است

تهران-میدان انقلاب ابتدای خیابان آزادی نرسیده به جمالزاده جنب مسجد سید الشهدا نمایشگاه کتاب سید الشهدا

از لطف همگی ممنون هستم

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 14:55 |
سی سال پیش بر سر او هم کلاه رفت

عمرش فقط به خاطر یک اشتباه رفت

حالا دوباره قصه همان است مو به مو

دختر که با طناب نگاهی به چاه رفت

هم پای من تمام غزل گریه می کند

تک دخترش شبیه خودش بی گناه رفت

از ابتدای عمر زمین تا همیشه زن

همراه شب شکفته شد اما پگاه رفت

فریاد او به گوش زمان بی اثر نشست

بی چادری سپید همیشه سیاه رفت

عنوان آتشین خبرهای روز بعد

این شد که از نگاه زمین نور ماه رفت

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 16:17 |
خسته تر از آنم که کنارم بنشینی

یا خیره به چشمم شوی و عشق ببینی

عاقل تر از آنم که برای دو سه روزی

با نام خود از دفتر من شعر بچینی

من خالی ام از عشق ولی از تو چه پنهان

مشتاق نماندم که مرا باز گزینی

یک خواهش ناچیز فقط از تو همین که

شب بر سر خواب من خسته ننشینی

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 23:43 |