X
تبلیغات
لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند

لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند
وبلاگ شعر
آخرين مطالب
لینک دوستان
سلام دوستان

خیلی وقته که اینجا نیومدم فکر نکنم به این زودی ها بیام برای برقرار موندن دوستیهای قدیمی و خوندن شعرهام به صفحه فیس بوکم سر بزنید .می بینمتون

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 23:11 ] [ مریم افضلی ]
خیلی وقته تو دنیای مجازی فقط خواننده ی نوشته های نه چندان زیبای دیگران هستم

خیلی وقته وبلاگ من به روز نشده

خیلی وقته که می بینم خیلی از نویسنده های خوب شاعران و هنرمندان و دوستانم سکوت اختیار

 کردند و بیشتر نوشته ها رنگ و بوی تبلیغات و .......گرفتند

خیلی وقته که هنرمندان به ندرت اثر هنری خلق می کنند

نمی دونم علتش چیه؟یاس-غم معاش-افسردگی-روزمرگی-پوچی............؟؟؟

هرچی هست خداکنه زودتر تموم شه

دلم لک زده برای جلسات نقد ادبی که صحبت از تملق و باندبازی و جانب داری

 و ...........نباشه

دلم لک زده واسه روزهایی که با دوستام بشینم دور یه میز کهنه و هی بخونیم ...بخونیم.بخونیم و

 چشمامون از حس قشنگ نوشته های همدیگه برق بزنه...........دلم لک زده واسه............

 

واژه های پوشالی کله های تو خالی

پشت میزی از شهرت شاعران بی حالی...

هی غزل سپید آزاد آن چه را نمی دانند

روی کاغذ آ چار شعر و شعر و یک سالی

می شود همان جا دید مرگ عشق و بی تردید

فکر پر زدن اما بی تنفس بالی

پشت میزی از نخوت شاعران سیگاری

در پناه دود خود می شوند تک خالی

سرنوشت شعر امروز با همین گره خورده

واژه های پوشالی کله های توخالی

[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 23:46 ] [ مریم افضلی ]
همزمان با چاپ کتاب باران گرفته است زمان آب می رود مرا بخوانید در تهران امروز

http://www.tehrooz.com/1389/2/29/TehranEmrooz/336/Page/12/

[ دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ] [ 0:44 ] [ مریم افضلی ]
سلام دوستان

مجموعه جدید با عنوان « باران گرفته است زمان اب می رود » در راه است. این مجموعه در دو بخش توسط انتشارات فصل پنجم در نمایشگاه کتاب امسال « به امید خدا» ارایه خواهد شد.بخش اول تعدادی از سروده های جدیدم و بخش دوم گزیده ای از سروده های کتاب دوم « لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند» امیدوارم شما را در غرفه انتشارات فصل پنجم ببینم

[ سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ] [ 22:11 ] [ مریم افضلی ]
مدت هاست که به روز نکردم. حالا می خوام آخریم مطلبی و که نوشتم اینجا بنویسم تا بخونید مطلبی که نمی دونم چرا تا حالا چند مجله و روزنامه ............. آخرین بار همین هفته گذشته بود که توی روزنامه ......... صفحه بندی هم شد اما شب آخر در بخش خط های قرمز قرار گرفت و سانسورش کردند. اما من که هر چه از اول تا آخر می خونم علتی پیدا نمی کنم که بفهمم پام و از خط قرمز اون طرفتر گذاشتم.بگذریم...........

 

خوش به حال بابا آدم و ننه حوا

 اون روزاي دور دور كه بابا آدم و ننه حوا به جاي سگ دم در خونشون دايناسور مي بستند ، خانوادگي با هابيل و قابيل وسط كره ي زمين زير آفتاب لم مي دادند و ريشه ي درخت مي خوردند و شيره ي نارگيل مي مكيدند.با يه تيكه برگ هم لباس مي دوختند و تنشون مي كردند و چون  انواع و اقسام برگ ها را پيدا مي كردن اين گوناگوني نياز به تنوع اونا رو هم ارضا مي كرد.يه روز از برگ درخت كاج دامن سرخ پوستي مي دوختند و يه بار با بيد مجنون لباس مدل شلخته اي . اونا فقط يه مشكل داشتند، كه نمي دونستند چطوري از اين طرف كره ي زمين به اون طرف حركت كنند . بيچاره بابا آدم از بس خانمش و گرفته بود رو دوشش قلنج كرده بود و داشت ديسك و آرتروز مي گرفت.البته داروين مي گه همين نياز باعث شد كه اونا سازگاري با محيط و ياد بگيرند و بابا آدم واسه اولين سالگرد ازدواجشون ننه حوا رو سوار يه شتر مرغ كرد و برد به رستوران سنتي جنگل.يه تخته سنگ گذاشت و كنار خانمش نشست و چشم تو چشم هم سقز جويدن.تا محبتشون نسبت به هم زياد بشه.-آخه علم روانشناسي از همون موقع هم از فطرت آدما تراوش مي كرد- خوش به حال اونا كه هيچ وقت غصه خرج و خريد و لباس مارك دار و بنز آخرين مدل و خونه ي سوبلكس و ويلاي سواحل مديترانه و اول ماه و آخر ماه و نداشتن.و هيچ وقت فكر نمي كردند بچه هاشون يعني ما مثل پينوكيو بيفتيمم تو دهن يه نهنگ بزرگ.اون هم در حدي كه نه از بيرون خبر داشته باشه و نه از درون.

ما هر ماه از جلوي دهن آقا نهنگه مي دويم تا ته شكمش بلكه راه گريزي پيدا كنيم اما دريغ از يك روزنه .تازه مجبوريم توي راه هم كلي پول خرج كنيم. نمي دونم سر اين پدر ژپتو چه بلايي اومده كه اصلا صداي ناله اي هم نمي ياد.حتما ديگه از آدم كرد ن ما قطع اميد كرده.از حواشي بگذريم از تعريف  اين ماجرا منظورم اين بود كه بگم اين آقا نهنگه كلي زرنگ شده و از ما كلي استفاده مي كنه.اولش عده ي آدمايي كه گول گربه نره و روباه مكار خوردن و اومدن كم بود تا اينكه اينقدر زياد شد كه همه مجبور شدن واسه خودشون كاري راه بندازند.در نتيجه بنگاه كار يابي و كار آفريني به را ه افتاد.يه عده رو گذاشتند دو دهن آقا نهنگه تا وقتي يه تيكه طلا ،جواهر يا يه چيز قيمتي مي بلعه سريع بر بزنند . اين قسمت و اسمش و گذاشتند بيزينس.هر كس زورش بيشتر ه اينجا استخدام شده .آخه قاپيدن طلا و جواهر و اشيا عتيقه از دهن آقا نهنگه ميون اونهمه آب كه داخل شكمش مي شه كار سختيه. يه عده هر شب دندوناي آقا نهنگه رو تميزمي كنند .دست بعضي ها هم تلمبه دادند ، هر وقت حفره ي پشت نهنگه مي گيره بازشمي كنند.خلاصه بعضي ها هم ته مونده هاي چيزايي و كه اون مي خوره جمع مي كنند.اينجا هر كسي مشغول يه كاري شده.راستي نگفتم !از اون روزي كه گربه نره و روباه مكار خودشون به دام افتادن دايم تو گوش آقا نهنگه مي خونند و چيزاي جديد تحويل ما مي دن.اونا شدن مشاور مستقيم اون. مثلا يكيش اينه كه : تصميم گرفت قسمت هاي شكمش و به ما بفروشه تا مستقل بشيم.به فكر اين افتاد كه ما راحت تر زندگي كنيم و خواست چاله چوله هاي داخل معده و شكمش وپر كنه و واسه اينكه  پول صاف كردن شكم  و عوارض روده ها و مخارج زندگيش يك دفعه از ما نگيره  واسه كمك به ما كلي بانك و دستگاه خود پرداز بلعيد ه و هي وام مي ده  تا خودمون با پاي خودمون پولمون و به حسابش بريزيم.

فكر بدي هم نيست . اميدوارم اين آقا نهنگه دستگاه هاي خود پرداز و واسه ما نگه داره چون حداقل باعث مي شن دستهامون واسه چند دقيقه هم كه شده نرمي و لطافت  اسكناس و تراول و حس كنه.چون همين كه پول و ازش گرفتيم بايد بلافاصله بريم بانك بغل دستيش و همه رو بريزيم بابت وام و قسط و قرض و بدهي.كاش يه كم بانك ها با عابربانك ها واصله داشتن تا چند دقيقه اي بيشتر پول تو دستمون مي موند.چه مي شه كرد سهم ما از اسكناس همين چند دقيقه است.البته نكنه خدا نكرده اينهار و به پاي ناشكري بذاريدا !نه ،ما بايد كلي خوشحال باشيم كه اين همه به فكر ماست و واسه ازدواج و خونه و ماشين و تا چند وقت ديگه ميوه و ماست و شير به ما وام مي ده آخه معلوم نيست كي بتونيم از شكم اين نهنگ گنده بزنيم بيرون.البته صد رحمت به پينوكيو به قول بچه ها آخرين قسمت بالاخره آدم شد اما ما كه هنوز ياد نگرفتيم گول گربه نره و روباه مكار و نخوريم و مخمون آكبند مونده............به نظر شما اصلا اميدي هست؟؟!

 

مريم افضلي

 

[ جمعه یکم آبان 1388 ] [ 14:38 ] [ مریم افضلی ]
سلام دوستان

شاید میان اینهمه آدم من یک نفر ...............نه باز هم یک نفرم

 به خاطر اعتراض به اینهمه ظلم و به خاطر آزادی تا اطلاع ثانوی این وبلاگ تعطیل خواهد بود

حداقل تا زمانی که بر بهتم مسلط شوم و بتوانم قلم را روی کاغذ بچرخانم

[ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ] [ 16:36 ] [ مریم افضلی ]
سلام دوستان

 روی یکی از شعرهای قدیمم که در کتاب« نگاه کن چگونه می نویسمت»

 

بود با عنوان شمشیر بسته ام آهنگ سازی شده می تونید از این لینک

 

دانلود کنید . (شماره ۰۵) http://www.shayan-amini.com/download.html

[ یکشنبه دهم خرداد 1388 ] [ 13:31 ] [ مریم افضلی ]
روزی شده کنار خیابان بدون نان

زیر هجوم وحشی باران دوان دوان

با یک تن برهنه شبیه کویر لوت

در لابه لای سرزنش چشم دیگران

صدبار شد که مرگ خودت را ببینی و

یک لحظه باز خم نشود خط ابروان

«این حرف ها برای شما نان نمی شود!»

این را شنیده ام از نطق این و آن

«باید  فقط کلاه خودت را بچسبی و

ساکت شوی و یاوه نبافی برایمان»

اما هنوز چشم زنی که برای یک

تکه از آن گلابی نارس و بی گمان

مانده به دست میوه فروش محله ی

گردن کشیدگان شکم باره بی گمان

از خاطرم نرفته و هرگز نمی رود

آیا شده کنار خیابان بدون نان.......؟

[ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ] [ 21:23 ] [ مریم افضلی ]
با نگاه مهتابی یک کلاه آبی رنگ

کیف چرمی ساده تا هزارها فرسنگ

رفته بود و می دانست در تمام این دنیا

یک زمین گردی هست آسمان آبی رنگ

هر کجا قدم می زد خوب خوب می دانست

آسمان همین رنگ است بر زمین پر نیرنگ

کوچه ها پر از گل بود آسمان بارانی

بغض چکمه اش ترکید در کنار چندین سنگ

پای او به گل ماند و هر کسی که رد می شد

طعنه ای به او می زد. «مردمان بی فرهنگ!»

سر بر آسمان برداشت پشت شاخه ی کاجی

یک کلاغ افسرده با صدای بد آهنگ

کیف چرمی اش را باز روی دوش خود انداخت

راه جاده ای در پیش صد هزارها فرسنگ

[ سه شنبه یکم بهمن 1387 ] [ 19:6 ] [ مریم افضلی ]
آقای عشق خلوت من پر شد از شما

حجم نفس کشیدنتان مانده در فضا

پشت سکوت پنجره چشم های من

باور نمی کنی که چه شوری شده به پا

آهسته در حدود خودم راه می روی

با تو دویده ام همه این مسیر را

یادت که هست کودکی و نوجوانی ام

در فکر تو نشستن و رفتن به انزوا

در خلوت همیشگی هفته های من

من بودم و تو بودی و یک مشت ماجرا

آقای عشق صبح شما خوش زمان به خیر

یک روز دیگر آمده از پشت کو هها

 

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ] [ 17:19 ] [ مریم افضلی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مریم افضلی متولد 1357
کتابها:
نگاه کن چگونه می نویسمت
لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند

باران گرفته است زمان آب می رود
امکانات وب