شاید میان اینهمه آدم من یک نفر ...............نه باز هم یک نفرم
به خاطر اعتراض به اینهمه ظلم و به خاطر آزادی تا اطلاع ثانوی این وبلاگ تعطیل خواهد بود
حداقل تا زمانی که بر بهتم مسلط شوم و بتوانم قلم را روی کاغذ بچرخانم
|
سلام دوستان
شاید میان اینهمه آدم من یک نفر ...............نه باز هم یک نفرم به خاطر اعتراض به اینهمه ظلم و به خاطر آزادی تا اطلاع ثانوی این وبلاگ تعطیل خواهد بود حداقل تا زمانی که بر بهتم مسلط شوم و بتوانم قلم را روی کاغذ بچرخانم + نوشته شده توسط مریم افضلی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت
16:36 |
سلام دوستان
روی یکی از شعرهای قدیمم که در کتاب« نگاه کن چگونه می نویسمت»
بود با عنوان شمشیر بسته ام آهنگ سازی شده می تونید از این لینک
دانلود کنید . (شماره ۰۵) http://www.shayan-amini.com/download.html + نوشته شده توسط مریم افضلی در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت
13:31 |
روزی شده کنار خیابان بدون نان
زیر هجوم وحشی باران دوان دوان با یک تن برهنه شبیه کویر لوت در لابه لای سرزنش چشم دیگران صدبار شد که مرگ خودت را ببینی و یک لحظه باز خم نشود خط ابروان «این حرف ها برای شما نان نمی شود!» این را شنیده ام از نطق این و آن «باید کلاه خودت را بچسبی و ساکت شوی و یاوه نبافی برایمان» اما هنوز چشم زنی که برای یک تکه از آن گلابی نارس و بی گمان مانده به دست میوه فروش محله ی گردن کشیدگان شکم باره بی گمان از خاطرم نرفته و هرگز نمی رود آیا شده کنار خیابان بدون نان.......؟ + نوشته شده توسط مریم افضلی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت
21:23 |
با نگاه مهتابی یک کلاه آبی رنگ
کیف چرمی ساده تا هزارها فرسنگ رفته بود و می دانست در تمام این دنیا یک زمین گردی هست آسمان آبی رنگ هر کجا قدم می زد خوب خوب می دانست آسمان همین رنگ است بر زمین پر نیرنگ کوچه ها پر از گل بود آسمان بارانی بغض چکمه اش ترکید در کنار چندین سنگ پای او به گل ماند و هر کسی که رد می شد طعنه ای به او می زد. «مردمان بی فرهنگ!» سر بر آسمان برداشت پشت شاخه ی کاجی یک کلاغ افسرده با صدای بد آهنگ کیف چرمی اش را باز روی دوش خود انداخت راه جاده ای در پیش صد هزارها فرسنگ + نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت
19:6 |
آقای عشق خلوت من پر شد از شما
حجم نفس کشیدنتان مانده در فضا پشت سکوت پنجره چشم های من باور نمی کنی که چه شوری شده به پا آهسته در حدود خودم راه می روی با تو دویده ام همه این مسیر را یادت که هست کودکی و نوجوانی ام در فکر تو نشستن و رفتن به انزوا در خلوت همیشگی هفته های من من بودم و تو بودی و یک مشت ماجرا آقای عشق صبح شما خوش زمان به خیر یک روز دیگر آمده از پشت کو هها
+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت
17:19 |
اسیر سرزنش باد و هفته ها باران
پرنده در نفس سرد و وحشی طوفان در آرزوی رسیدن به آشیانی گرم غریب و خسته و پرواز منقطع بی جان کمی میان درختان تلو تلو می خورد کمی میان زمین می نشست در پی نان کمی میان نگاهش جرقه حسرت کمی میان سکوتش تفکری پنهان چگونه می شود از چنگ باد هرزه گریخت نمی توانم از آن بگذرم خدایا هان؟ تمام بال و پرم سوی لانه می رقصد تمام هستی من رو به خانه در جریان پرنده فکر ..نِ...!می کرد.غصه هم می خورد برای خاطر این روزهای سرگردان + نوشته شده توسط مریم افضلی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت
16:22 |
سلام دوستان
از مجموعه شعرم پرسیده بودید و اینکه از کجا می توانید آن را تهیه کنید مجموعه شعر لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند سروده مریم افضلی تهران-میدان انقلاب ابتدای خیابان آزادی نرسیده به جمالزاده جنب مسجد سید الشهدا نمایشگاه کتاب سید الشهدا از لطف همگی ممنون هستم + نوشته شده توسط مریم افضلی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت
14:55 |
سی سال پیش بر سر او هم کلاه رفت
عمرش فقط به خاطر یک اشتباه رفت حالا دوباره قصه همان است مو به مو دختر که با طناب نگاهی به چاه رفت هم پای من تمام غزل گریه می کند تک دخترش شبیه خودش بی گناه رفت از ابتدای عمر زمین تا همیشه زن همراه شب شکفته شد اما پگاه رفت فریاد او به گوش زمان بی اثر نشست بی چادری سپید همیشه سیاه رفت عنوان آتشین خبرهای روز بعد این شد که از نگاه زمین نور ماه رفت + نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت
16:17 |
خسته تر از آنم که کنارم بنشینی
یا خیره به چشمم شوی و عشق ببینی عاقل تر از آنم که برای دو سه روزی با نام خود از دفتر من شعر بچینی من خالی ام از عشق ولی از تو چه پنهان مشتاق نماندم که مرا باز گزینی یک خواهش ناچیز فقط از تو همین که شب بر سر خواب من خسته ننشینی + نوشته شده توسط مریم افضلی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت
23:43 |
چشم های گیج و ویج کوچه های سرد و خیس
آفریده شد فقط با فشار خودنویس کار تازه ای نبود مثل قصه های قبل قهرمان کاغذی با نگاه سرد و خیس ناگهان دلش گرفت های های گریه کرد خالقش رسید و گفت بی صدا بخواب هیس حس خط خطی شدن پاره و بد و کثیف در وجود او نشست مثل حس چکنویس او فقط مترسکی در حیاط قصه بود میزبان یک کلاغ با دو زلف گیس گیس کل صفحه را دوید می دوید و می دوید از میانه های خط یا که واژه ای خسیس بوی نم گرفته بود مثل خاطرات من بارشی عجیب بر خاک کوچه ای حریص قهرمان کاغذی بی اراده بی هدف آفریده شد فقط با فشار خودنویس + نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
23:21 |
|
|