یک هزاری کهنه جیب خالی و کم سود
شهر بی در و پیکر کوچه های طولانی
دود و سرفه در ماشین مقصدی غباراندود
او تجسم درد است با بغل بغل کینه
از همان سرنگی که عمر رفته را فرسود
یاد دخترش افتاد با عروسکی در دست
غصه دار و پژمرده کنج خانه ی پر دود
همسری که می دانست با نگاه اشک آلود
لحظه های عمرش را در قمار او پیمود
او کنار آزادی روی سبزه ها خوابید
داخل سرنگش شد سرسپرده و مسدود
بنز و کمری و پیکان در میانه ی میدان
یک جسد که تا خورده سرنوشت خون آلود
