تبليغاتX
لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند
اسکناس تاخورده چهره ی خمارآلود

یک هزاری کهنه جیب خالی و کم سود

شهر بی در و پیکر کوچه های طولانی

دود و سرفه در ماشین مقصدی غباراندود

او تجسم درد است با بغل بغل کینه

از همان سرنگی که عمر رفته را فرسود

یاد دخترش افتاد با عروسکی در دست

غصه دار و پژمرده کنج خانه ی پر دود

همسری که می دانست با نگاه اشک آلود

لحظه های عمرش را در قمار او پیمود

او کنار آزادی روی سبزه ها خوابید

داخل سرنگش شد سرسپرده و مسدود

بنز و کمری و پیکان در میانه ی میدان

یک جسد که تا خورده سرنوشت خون آلود

 

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 21:48 |
زل زد به ظرف میوه و میزی که چیده بود

دو استکان چای و نبات و ....ولی چه سود

آنجا به جز ترانه یک عمر انتظار

چیزی برای حافظه او نمانده بود

برگشت خاطرات خودش را نگاه کرد

حجمی نشسته بود خمیده کنار رود

طعنه نگاه سرد درختان شب و سکوت

یک دختر و الهه نازی که می سرود

تصویر تار و مبهم این خاطرات تلخ

بر ذهن پیر و خسته او سایه می گشود

با خود رمان زندگی اش را مرور کرد

یک قصه بدون سرانجام و بی فرود

از چشم های دخترکی که ستاره داشت

چیزی به جا نمانده به جز گودی کبود

در نیمه باز و میوه و میز و دو استکان

یک عمر انتظار و تلاشی بدون سود

 

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:38 |