نمی دانم چرا دوست داشتم فقط بنویسم از آنکه آغاز نامش حرف آخر عشق بود و هست
همیشه فکر می کردم روزی او می رود و من تا ابد این حسرت را با خود می کشانم که چرا از وجودش تنها به سلام و علیکی و یا گپ چند دقیقه ای بسنده کردم و همین هم شد همیشه همینگونه بوده و همینطور باقی می ماند
یادمه چندین سال پیش که تازه نوشتن را آغاز کرده بودم و هنوز خیلی کم سن و سال بودم مجموعه اولم و گرد آوری گردم با کلی ذوق بردم مجله سروش پیش آقای امین پور نگاهی به مجموعه کرد و مثل عادت همیشگی نقاط قوت و ضعف آن را برایم گفت لبخندی زد و ادامه داد ( یه چیز می خوام بهت بگم گوش می دی؟) گفتم :نمی دونم باید فکر کنم
باز لبخندی زد و گفت چاپش نکن نه اینکه بگم بده هر کس دیگه بود همین و می گفتم الان اوضاع خیلی آشفته است وضعیت نشر اون هم شعر
گفت خوب.........آروم گفتم اما........
گفت گفتم که گوش نمی کنی
همانجا قول گرفتم که برای نقد کارهام و پیشش ببرم اما.........آدما .........و همیشه به این فکر می کردم یک روزی پشیمان می شوم
سال بعد کتاب چاپ شدم را در نمایشگاه به او تقدیم کردم و او مثل همیشه تشکر کرد و لبخند زد
و امروز با شنیدن خبر درگذشت او تمان خاطرات و لبخند ها و روزهای حضورش در دفتر شعر جوان را به خاطر می آورم و حسرت..............
او بزرگ بود یادم هست روزی که در جلسه نقد طبق عادت همه شاعران بر سر شعری ریخته بودند و نقدهای نا عادلانه می کردند او بدون در نظر گرفتن موقعیت شخصی آنقدر عادلانه و زیبا شروع به نقد کرد که ...........
چه می گویم خودتان می شناسیدش بهتر از من و بهتر از ...........
+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت
21:48 |