تبليغاتX
لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند
من همان گندم و سیبم که نمی باید دید

وسوسه روی درختی که نمی باید چید

چشم بر هم بزنی دست تو را می خوانم

من همان فکر غریبم که به ذهنت پیچید

بی سبب دور شدی ترس برت داشته است

ناگزیری تو که تقدیر لبت را بوسید

این همه معجزه از برق نگاهم پیداست

بار هم شک و اگر پرسش و اما ... تردید!!!!!!!!

من همان گندم و سیبم که تو آخر دیدی

پدرت هم که مرا دید دو پایش لرزید

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 17:19 |
نمی دانم چرا دوست داشتم فقط بنویسم از آنکه آغاز نامش حرف آخر عشق بود و هست

همیشه فکر می کردم روزی او می رود و من تا ابد این حسرت را با خود می کشانم که چرا از وجودش تنها به سلام و علیکی و یا گپ چند دقیقه ای بسنده کردم و همین هم شد همیشه همینگونه بوده و همینطور باقی می ماند

یادمه چندین سال پیش که تازه نوشتن را آغاز کرده بودم و هنوز خیلی کم سن و سال بودم مجموعه اولم و گرد آوری گردم با کلی ذوق بردم مجله سروش پیش آقای امین پور نگاهی به مجموعه کرد و مثل عادت همیشگی نقاط قوت و ضعف آن را برایم گفت لبخندی زد و ادامه داد ( یه چیز می خوام بهت بگم گوش می دی؟) گفتم :نمی دونم باید فکر کنم

باز لبخندی زد و گفت چاپش نکن نه اینکه بگم بده هر کس دیگه بود همین و می گفتم الان اوضاع خیلی آشفته است وضعیت نشر اون هم شعر

گفت خوب.........آروم گفتم اما........

گفت گفتم که گوش نمی کنی

همانجا قول گرفتم که برای نقد کارهام و پیشش ببرم اما.........آدما .........و همیشه به این فکر می کردم یک روزی پشیمان می شوم

سال بعد کتاب چاپ شدم را در نمایشگاه به او تقدیم کردم و او مثل همیشه تشکر کرد و لبخند زد

و امروز با شنیدن خبر درگذشت او تمان خاطرات و لبخند ها و روزهای حضورش در دفتر شعر جوان را به خاطر می آورم و حسرت..............

او بزرگ بود یادم هست روزی که در جلسه نقد طبق عادت همه شاعران بر سر شعری ریخته بودند و نقدهای نا عادلانه می کردند او بدون در نظر گرفتن موقعیت شخصی آنقدر عادلانه و زیبا شروع به نقد کرد که ...........

چه می گویم خودتان می شناسیدش بهتر از من و بهتر از ...........

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 21:48 |