باز هم یک شعر قدیمی
تنها نشسته ام همه باورم سیاه
یک عمر خاطرات و هوای سرم سیاه
فنجان بهانه ایست کسی توی قهوه نیست
فال من و نگاه من و باورم سیاه
در گیر و دار پنجره ای پلک می زنم
حجمی نشسته از همه ی پیکرم سیاه
یک میز خودنویس و شعوری که درد داشت
من شاعرم نوشته من دفترم سیاه
ای وای زنگ در که رسیده به خانه ام؟
دیوار و سقف و پنجره و سر درم سیاه
آمد کسی که هست همه باورش سپید
مثل پرنده پر زد و بال و پرش سپید
برق از سرم پریده و هی پلک می زنم
او شاعر من است قلم جوهرش سپید
گفتم بگو که شب به کجا ختم می شود
چشمش اشاره ای زد و گفت آخرش سپید
یک میز خود نویش و شعوری سپید شد
من شاعرم نوشته ی من دفترم سپید
+ نوشته شده توسط مریم افضلی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت
19:16 |