تبليغاتX
لطفا کسی به گیجی من اعتنا کند
از دوستانی که جز اینند معذرت می خواهم

(شمشیر خود را بسته ام از رو ببینید)

 من با همه دعوا دارم با همه شماهایی که فکر می کنید شاعرتر از بقیه هستید و هربیتتان شاهکاری است که کاینات را به سخره گرفته است شمایی که نمی گذارید شاعران شاعرانه شعر بنویسند و شاعرانه زندگی کنند حدود ۹ سالی می شود که به جرم مولف بودن مرگ را به دوش کشیدم شما گفتید و هیچ نگفتم ۹ سال سکوت کافی است که قضاوت کنم چه تاجی بر سر ادبیات زده اید و هذیان های خود را به نام شعر به خورد مخاطب دادید از عمق و معنا گفتید و سطحی ترین سروده ها را سرودید از کشف و خلاقیت گفتید و خلاقانه از نوشته های هم کپی کردید از تجدد و پست مدرن گفتید و هیچ دودی از اجاقتان بلند نشد . پا بر شانه های هم گذاشتید بالا رفتید برای هم هورا کشیدید از بالا به پایینیان نگاه کردید تازه کارها را مسخره کردید به آنکه به یاد آورید اولین دفترچه اشعارتان ته صندوق مادربزرگتان پنهان است من با همه شما دعوا دارم که نمی گذارید شاعران شاعرانه زندگی کنند لمس کنند و شعرشان را به گوش مخاطب برسانند

از شاعری فقط سیگارکشیدن و حرف های حجیم و چشم نازک کردن را بلدید آنقدر اطرافتان را دود گرفته که حتی چهره های یکدیگر را هم نمی توانید تشخیص دهید چه رسد به شعر

آنقدر حرف می زنید که جایی برای عمل نمی ماند فکر می کنید بزرگ حرف زدن یعنی گفتن فیل

اصلا یادتان رفته بزرگان حرف های بزرگ می زنند پس اول بزرگ شوید سپس بزرگ بگویید

۹ سال است که در انجمن هایتان هم تحسین شنیده ام هم تمسخر اما هر دو بی اساس

انجمن های ادبی را به گروههای مسموم تبدیل کرده اید که هر گروه فقط خودشان را قبول دارند برای خود مجله می زنند سایت باز می کنند از همدیگر مصاحبه می کنند همدیگر را تحویل می گبرند و فکر می کنند بزرگ و مهم شدند از زبان روز حرف می زنید و هر ناسزایی را وارد شعر می کنید غافل از اینکه مردمی که در زمان شمایند حتی یک مصرع از شعرهایتان را نمی فهمند پس کجاست زبان امروز ...چگونه است که کسی نمی فهمد چه می گویید اصلا حرفی برای گفتن دارید؟ آری می دانم همه عامه هستند  شما خواص.

پس ای انسان های خاص......

می خواهم از این به بعد

( همان باشم که باید و همان بنویسم که شاید)

 

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:4 |
اینبار هم به سوز زمستان قسم که من

با پای پینه بسته و شلاق بر بدن

زیر عبور و سردی این فصل دربه در

با ضربه های کاری تاریخ روی تن

با حرف های گفته نگفته سکوت تلخ

در آرزوی بودن و ماندن و پا شدن

هرگز به سرنوشت خود عادت نمی کنم

هرچند گفته ای که منم ختم هر سخن

ترسی ندارم از تو و زور قدیمی ات

بالا نشسته ای که بگویی منم و من

کز کرده و عبوس و گرفته و بی وجود

زانو زده به جبر تو باشم و با کفن

زیر همان سرای قدیمی و سنگ قبر

سرگرم رقص مور و ملخ با ددن ددن...

نه من به سرنوشت خود عادت نمی کنم

یک عمر فرصت است اگر تا خدا شدن

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 16:28 |
فنجان لب پریده از او مانده بر زمین

تصویری از جنون اتاق و فقط همین

چشمان او کبود و سرش گیج می رود

مشتش بر آسمان که خدایا تو هم ببین

فریاد او جسارت آیینه را شکست

او مانده با خطوط عرق کرده بر جبین

یک صندلی کنار اتاقی شکسته ماند

این هم نشان دیگری از غربتی چنین

دیوار و در که بر سرش آوار می شود

یعنی رسیده لحظه تصمیم آخرین

این گردن و طناب و خیالی که واقعی است

حالا ببین که شک زده بر ریشه یقین

دنیا جهان دیگر او هر دو پوچ شد

دیگر چه باوری چه جهانی نه آن نه این

+ نوشته شده توسط مریم افضلی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 14:10 |